تبليغاتX
تاریخ سگی




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


تاریخ سگی

این شعر من نیست اما

من هم به تنگ آمده ام زین همه درد

بگذارید هواررررررررررررررررررررررررررررررررری بکشم...

(تقدیم به همه بازجوها و شکنجه گران )

نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت توسط عجوزه| |

خالی ام

سنگینم

 

 

نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت توسط عجوزه| |

صدای جنینیش

هنوزدرگوشم است٬

تومثل یک عقرب زاده می شوی!

وآنچه تا آسمان

به توهدیه میشود٬

آتشدانیست

که نیش برخویشتنت

نیش برزنانگی توست!

نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت توسط عجوزه| |

نامه ای برای من

 

 

نوشته بودی: امپراطورچشم های درشت وانگشتهای باریک.

نشانی ات دادند,

به تارهای سفیدی که هرروز تکثیرشان تحمیل می شد به آینه

طعنه می زدند,به فتح سوسکها به ظروف آشپزخانه ات دل خوش کرده ای که شاید متوصل شوند به سخاوت بی رحمانه ات.

از انگشتهای به دهان فهمیدم هنوز غریبه ای وغریبی می کنی ومتوصل می شوی به سخاوت بی رحمانه ای که تبعیدت کرده.

پرسیدم:ببخشید دخترک معصوم ولبریزو..

گفت:شناختم دخترک معصوم و!لب...ر..یزو؟نه نه ندیدم.شاید چیزی نبوده که دیده باشم!

سرجنباندم به جهالتش گویی گفته ام:حق با شماست چیزی نبوده که دیده باشید.

و

و

و...حق با شماست شاید چیزی نبوده که دیده باشید!

ومن دوراز تو کنار توقدم می زنم و حوالیت هوایی لحظه های تنیدنم با توبه روزهای تو/روزهای ما/به فروغ چشمهایت!

به تپش قلبت که پرولبس منفوررابه طالع کشیده بود وکلمات صادقانه ی شعرهای کودکانه ات وفرمانروایی پرشوکتت که هیچ جز مورچگان خانگی از تو اطاعت نمی کردند.

درمن اشک می ریختی وهیجانزده که می شدیم یادمان کوکه بیاید

-زن همسایه نجابت می فروشدبه سکه ی سیاه که سفره ی رنگین...

ودخترک کولی هر بهاربکارت طبیعت را به سخره می گیرد به سکه ی سیاه که سفره ی رنگین...یادمان کو که بیاید!

پیدایت خواهم کرد...

می دانم سوسکهاوحشرات خانگی ات که در سکوت متبرک معصومیت از دست رفته ات هرگزمتحیرنشدند مرابه توخواهندرساند.

می دانم درکوچه های شهر هرجابوی زباله های مانده/غذای سوخته وخانه ی خاک گرفته بود من به تو نزدیکم.

 کاش آنقدرهیجانزده نمی شدی که مرا نمی دانم کجا جا بگذاری .سالهاست که دلم را به بوی تعفن واقعییت خوش کرده ام که دامن گیرت شده.

حالا که می رسم ,می دانم, تو به جستجوی من, میان دستهای نامحرم ,معصومانه لذت می بری وخنج می کشی ,خنج می کشی

بر بسترعریان ونابالغت...

تنها

وحشی

هیجانزده

رهایم کردی

که من

تنها

وحشی

هیجانزده

تو را

تنها

غریبه

وبی رمغ

بیابم

که در جشن تنیدگیمان ,حتی یک میهمان نه, حتی نه یک پیام.

مرابه هجم دوباره ام باز گردان که از شدت سکوت تو,هجای کلماتم, در آستانه ی پاشیدن برصحنه ی بی محتوای هستی اشان,

 جز مرگ, نه دیگری می خواهد.

نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت توسط عجوزه| |

حرف نگفته من با م

آدمی اغوای رطوبت چندش آوریست

که شبانه هایش را

مسموم همخوابگی های مشروع می سازد

رسالت تکفیر شده ی بشر

تکثیر عنصرمسمومیست

که جاودانگی اش را

بهای لذت گندم کرد...

 

کسی صدامو می شنوه؟...

کسی اینجا هست؟....

دارم کلنجار میرم که بگم یا خاموش بمونم!

حرف بزنم یا سکوت کنم مثه همیشه که روبه روی آدما زانو می زنم به حماقت خودم...به شقاوت دیگرون.به...به...

آدمای مثل شما زیاد نیستن اما من زیاد بهشون بر می خورم.همه مثل شما...

وشما آخرین نفر تا امروز که هنوز نگفته بودین ...اگه حس شما رو بشه جواب داد اگه حس همه ی این آدما رو جواب بدم تیکه تیکه می شم.هزززززززار تیکه از این که هستم خوردتر...

چرا؟

تو وجود من چی انقد حقیرومبتذل یا بزرگ و مغرقه که همیشه باید مثه ماهی سر بخورم تو غارم که تیکه تیکه نشم میون هزار دست و هزار چشم؟

حالا دیگه نمی پرسین چرا انقد فراری ام از همه.منزوی ام از تن آدما که سلولی ازم مواجه نشه با چشمی.

حرف که نمی شه زد.آدمی زاد هر چی گفته تا حالا که چیزی نگفته که بقول سیاوش تا بوده همین بوده یا حرف نزده یا حرفی نزده...همش تف سر بالاست!

کاش می تونستم رو در رو بایستم و بگم

خالی شدم

ریختم

تیکه تیکه شدم وقتی خوندم خط دلتونو.کاش زمان متوقف می شد

می ریختم

 مثه آب تو زمین فرو می رفتم که تنی نباشه که روحی روی تنی سر بخوره...

گفتم از اولشم حساب منو از زاجرات نوشتن!که آروم نگیرم و بی قرار بمونم و هیچ جایی نباشه...نیست...هست؟...نباشه واسه خالی شدن...خالی بودن...بی آرزو...بی تمنا...

گفتم عنان هیچ چیز دست ما نیست.گفتم تو جبری سر می کنیم که معلوم نیست آس بازی ابلیس یا اهورا!!!

گفتم بمیرم که زنده نمونم که مرده باشم اگه همه ی دنیا مثه خونه ی ما ساعت 12شب چراغا رو خاموش می کنن اما همه تا 4 صبح بیدارن و فقط چراغ اتاق من تا اون ساعت خاموش نیست...گفتم بمیرم که زنده نمونم که مرده باشم تو دنیایی که

غریبه به دنیا می آی

غریبه زندگی می کنی

درگیریم

گرفتاریم

در بندیم تو این تن که سر به آستان هیچ خدایی نمی ذاره وقتی با تنی تنهاست

درگیریم

ناچاریم

اهلی نمی شیم به هیچ مکتبی بس که اول و ابتدا مون پیدا نبود آخر و انتهایی نداریم

خسته ام

غریبه

تیکه تیکه

کسی صدامو می شنوه؟

کسی اینجا هست؟

 

نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت توسط عجوزه| |

تقدیم به ه

 

بد ترکیب شدم وقتی به چشمهای گارسون نگاه کردم

تا با دستهای شاعر سفارش غذامو بیاره

صبر کن آقا!

من اشتباه تو این ایستگاه پیاده شدم!

گمونم قد دو کام از سیگارم که چشمامو بستم

از مقصد دورم

قد دو کام که

چشمامو بستم

تو چطور؟

تو هم گم شدی؟

اینجا میون لاشه ی این همه حیون و گیاه!

چه می کنی با دستاهای شاعر؟؟؟

انگشتهات لای سینه شکافته ی غزل آلا...

صبر کن آقا!

اینجا چه می کنی؟

نمی گم

خیالت تخت به هیچ کس نمی گم که چه می کنی با دستهای شاعر

لای سینه ی شکافته ی غزل آلا!!!

اما با خود بد ترکیبم چه کنم؟

وقتی به چشمهای تو نگاه می کنم که سفارش غذامو میآری؟؟؟

لای انگشتهات چی می کشی که بوی تند ادویه شاعری رو از سرت نمی ندازه؟

لعنت به تاریخ که جغرافیای گرمازده مادرمو به خاک سیاه نشوند

گفتم که

قد دو کام که چشمامو بستم

رسیدم به شما که گمونم مثه من از سرت آویزونی

نگفتی؟؟؟

چه می کنی اینجا با دستهای شاعر؟

 

نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت توسط عجوزه| |

                                                                    

(تو وجودم یه خلا همیشگی حس می کنم، حفره ا ی نا شنا خته  که رو به روی من می ایسته وهر بار مسیر مو عوض می کنه،کسی از پیش چین خوردگی های مغز من رو با مهارت کوک زده. رج های  وحشتزده ی کودکی/جوانی/عشق/ استیصال/تردید/زن...)

                                                               فصل اول

 ریز تر از اونی بود که به چشم بیاد و معمولی تر از اون که توجه کسی رو جلب کنه.اما نگاه سرد چشمای بی فروغش از پشت شیشه غبار گرفته ی عینک آشنا بود و امن.لیوان قهوه تو دستم می لرزید و سطح شفاف میز مثل شیشه ی عینک کدر می شد.شونه هام سنگین شده بود.نمی دونم نگران بودم که مبادا بره یا از سنگینی نگاهش بود که نگاهم میخکوب شده بود به پاهاش.

تو هاله ی تاریکی فرو رفته بودم که یه یه نقطه نورانی داشت و اون صورت مردی بود که رو به روی من نشسته بود و وجودش چنان سنگینی می کرد که حس می کردم دارم تکثیرمی شم.داشتم تکثیر می شدم.تکثیر شدم.همه ی حفره های خالی وجودم رو حس می کردم و دردی که می پیچید تو تو فضاها ی گنگ و تهی تنی که بی آرزو و پر تمنا چشم دوخته بود به چشمهای مغمومی که هیچ رنگی نداشت.کافه شلوغ بود.رو همه میزا من بودم که تکثیر شده بودم.گوشه ی سمت راست دیوار تاریک زیر پنجره کوچیکی که تنها راه فرار هوا بود از این همه دود با سیگاری تو دستم.کنارش من با تخته طراحی که نمی دونم اونجور بی تفاوت مشغول کشیدن چه طرحی بودم؟روی میز روبه رو ش هم من نشسته بودم و لیوان چای رو طوری تو دستم فشار می دادم که انگار از هوای خیلی سرد پناه آورده بودم به گوشه ی این کافه تاریک که من داشتم از هرم گرما بی نفس می شدم و من باز از سرما بازی در می آوردم.میز کنار اون هم من بودم و کتابی که نمی دونم اسمش چی بود می خوندم و به نظر بی تفاوت تر از منی بود که نمیدونم چه طرحی تو این نور کم می کشید.چشمم چرخید به دورترین میز که در حال بستنی خوردن خیره خیر به آکواریوم خالی از ماهی کافه نگاه می کردم.و روبه روی من اون همونطور بی حرکت و خونسرد. می شد فکر کنی مجسمه است و پاشی به همه جای تنش دست بکشی و خالقشو تحسین کنی.یه جایی خونده بودم تو افریقا مجسمه هایی می سازن که خیلی واقعی به نظر می رسه ولی خیلی آشنا تر بود که از قاره دیگه ای اومده باشه.انگار روزی هزار بار تو کوچه و خیابون می دیدمش.نه    همیشه تو اتاقم بود با هم حرف می زدیم.با هم حرف زده بودیم .خالی بودم و سنگین اما حس می کردم دارم از زمین کنده می شم.خون کم کم نشست می کرد به کف پاهام که منو میخکوب کنه به طرحی که آشنا بود و غریبه.پاهامو جا گذاشتم و بلند شدم.

ببخشید می تونم اینجا بشینم؟

با خم کردن سرش گفت که می تونم

-سیگار؟

با خم کردن سرش گفت که داره.دستم می لرزید.همه تنم می لرزید.تو وجودم هیچی نبود خالی خالی که نگاهش مثه نسیم تو لونه ی مورچه ایم طوفان بپا می کرد.رگ پیشونیم از فرط خالی شدن به دو دو افتاده بودوچشمام سیاهی می رفت.نمیدونم من میزو کنار زدم یا اون که به خودم اومدم سرم روی پاهاش بود و دستش از زیر روسری آروم می رفت به سمت گردنم.خون دوید تو رگهام.مثه مومن به محراب نشسته بی شمع سر به عبادت آورده بودم که این بار خدای معبود نوازشم می کرد.

-میترسی؟

-نه

-می ترسی.

می ترسیدم محرابو محکم چسبیده بودم و مثه یه گولوله ی برف تو آتیش داغ می شدم.داغ شدم.تاب موهامو باز کردو تارای سیاه و سفید موهام لای انگشتهای باریکش مثه تارای ساز می رقصیدن.

-ساز می زنین؟

- سه تار

- آره ساز می زد با تارای من که مثه یه ساز بی رمغ میون انگشتاش کز کرده بودم.حس می کردم مریض می شم می میرم اگه از پای محراب بلند شم.مریض می شدم می مردم اگه من به روح اون چنگ نمی زدم و اون به تن من...

 

نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت توسط عجوزه| |


Design By : Night Skin